مشکل این نیست که تعداد احمق ها زیاد است ،مشکل در توزیع نامناسب آن هاست (مارک تواین)
نویسنده: fair-minded | موضوع: | بیست و هفتم خرداد 1393 |
ادم های ساده را ساده فرض نکنید، باور کنید... آنها خودشان نخواستند هفت خط باشند

 

نویسنده: fair-minded | موضوع: خط خطي هايم | پانزدهم خرداد 1393 |
رنجور و کوچک است.. وقتی چهره اش را نمیبینم وقتی حتی قادر نیست سرش را بالا نگه دارد بدبختی اش بیشتر می نمایاند... چشم های تیز و گرسته لاشخور مدام  کودک را می پاید و اما... چقدر غمگین است، شاید او به جای من، به جای تو یا به جای همه ی آدم ها غصه ی کودک ریز اندام خمیده پشتی را می خورد که رنگ پوستش آدم را یاد قدیم ها می اندازد
روزهایی که آدم های این رنگی را به بردگی می گرفتند... شاید این رنگ رنگ بدبختی ست
و من فکر میکنم لاشخور دلش می خواهد غریزه ای در میان نبود و او می توانست سوار بر بال هایش کودک را به آنجایی برساند که دیگر این آدم های  آهنی  سفید پوست فربه  منفعت بین نباشند جایی که دست های نواازشگر پر نوری بر تک تک استخوان های بیرون زده اش کشیده شوند و گرمای بی نهایت دلنشینی زیر پوستش بدود قلقلکش بیاید ریز بخندد و حس کند دیگر گرسنه نیست
اما حیف.. اینجا یک لاشخور  گرسنه است یک کودک است و حالی نزار ... و انسانی که جلوه های و زاویه های خاصی را امتحان می کند و چیزی درونش می گوید عکس جالبی از آب در خواهد آمد ... و همگی چقدر خوب و طبیعی افتاده اند، و همگی حتی زمین زیر پایشان چقدر خوش عکس بوده اند که هر وقت من یا تو میبینیمش دلمان میلرزد و میگوییم: بیچاره چشمانمان غمگین می شود و فقط لحظه ای شاید به کودک بیچاره فکر کنیم
و روزها می گذرند کودک شاید دیگر نباشد، لاشخور مثل همیشه دنبال غذاست، من و تو دیگر یادی از عکس نمی کنیم و عکاس جایزه  میگیرد و مشهور می شود و زمان... همچنان می گذرد
و فقط گاهی من، فکر می کنم شاید، مرگ انسانیت از همانجا شروع شد...

نویسنده: fair-minded | موضوع: خط خطي هايم | بیست و چهارم فروردین 1393 |
افكارم مشوش است، خاطرات پِشِ خانَه ي ابراهيم را بَه ياد مِ‌ آورم، روزي كه باران مِ باريد و من باز از صَداي ضربَه هايش به وجد آمَدَه بودم،‌بيرون دويدم، حياط خانَه بوي خاك نم گرفته مِ‌داد

زير سايَبان، ‌پِشِ‌ در اِستادم... دست دراز كردم تا خيسي اش كف دست هاي خشك و هموار شدَه ام را لمس و تازَه كند

تو بودي، حياط و بايسكِلي كه هميشه همراهي ات مِ كرد، باران صورتت را، موهايت را... نوازش مِ داد و مَه با شادي شور انگيزي گفتم: مِگن آروزو هايت زِري باران زود موستجاب مِشَه اما بَه ياد نمِ‌ آورم آروزويي كه زِري لب زمزمه مِ كردم و تو غرق در سكوت نظاره گر بودي... يا شايد فقط چشمانت به من بود و افكارت پَيِ‌ يك آروزو...

و بعد ها روزي كه مِ رفتم خوب بَه ياد دارم كه گفتي: تو را... زِري باران خواستَه بودم،‌مِ‌خواهم كه تو زود از آنِ من شوي ... و من در برابر صادقانَه سخن گفتنت هِچ حرفي نداشتم جز سكوت و گشتن پاسخ هايي براي سوال هاي آزار دهندَه ي ذهنم

اكنون سال ها مِ گذرد بزرگ شودَه ايم تو از پايان نامَه ات دفاع مِ كني و من درگيرِ پوهنتون هستم اما ميشنوم كه هنوز... بَه معجِزَه ي باران، امّيد داري!

 

 

نویسنده: fair-minded | موضوع: نوشته هايي با درج منبع (كپي پيست) | بیست و یکم فروردین 1393 |
درفرهنگ ژاپني مفهمومي بنام "گناه" وجود نداره
 
 
می گویند در فرهنگ ژاپنی مفهوم گناه وجود ندارد. اصلا" مردم با این مفهوم هیچ آشنایی ندارند تنها مفهوم بازدارنده در اونجا،" شرمندگی " است .
 
واسه همینه که  اگر کسی درست کارش  رو انجام نده ، پیش مردم  شرمنده میشه، حتی ممکنه که برای این شرمندگی  نیز دست به خودکشی بزنه، چون دیگه چیزی برای از دست دادن نداره...
" شرمندگی" مفهوم زمینی و "گناه" مفهوم آسمانی است.

" شرمندگی" بین شخص و اطرافیانش اتفاق میفته، اطرافیانی که شخص همیشه اونها رو میبینه، ولی "گناه " بین شخص و خدا هست .... و نتیجه این 2 باور رو ببینید!
 

بی‌دینان ژاپنی ، آزاده !
بعد از آنکه خواندیم که در واقعه سونامی و زلزله اخیر ژاپن چطور وقتی برق شهرهای اطراف قطع شد مردم داخل سوپر مارکتها و فروشگاههای بزرگ به آرامی و در تاریکی همه چیزهایی را که در سبد خریدشان قرار داده بودند سرجایشان برگرداندند و به آرامی از فروشگاهها خارج شدند.

چیزی نگذشت که تمیزی و نظم کمپ های مردم سیل زده که توی ورزشگاههای شهر بنا شده بود توجه همه را جلب کرد ، بعد دیدیم که مسئولان شهر جلوی مردم سر خم  میکنند و معذرت میخواهند بخاطر اینکه سونامی شده و ما نتوانستیم بهتر ازاین از شما مراقبت کنیم.

چیزی نگذشت که عکس مدارس صحرایی شهر فوکوشیما منتشر شد ! با نهایت شرمندگی سالن ورزشی رو پارتیشن زده بودند و بصورت کلاسهای مجزا با حداکثر۱۵  دانش آموز در آورده بودند . نکته اش هم اینکه همه کلاسها یک ال سی دی۳۲  اینچی داشت.
وزیر آموش و پرورش  هم توی رسانه ها ضمن کلی عذرخواهی قول داد که بزودی حداقل امکانات را برای دانش آموزان مهیا خواهد کرد.

یعنی این چیزها را تازه زیر حداقل میدانند! محاسبه کنید حداکثر را.

چند روز قبل هم مطلع شدیم که پیرمردهای ژاپنی ، " سپاه مهندسین پیر"  تشکیل داده اند و داوطلب اینکه بروند فوکوشیما و در مهار نیروگاه کمک کنند تا جوانترها در معرض تشعشعات نیروگاه و مرگ قرار نگیرند!
چرا؟
چون نسبت به جوانها کمتر از عمرشان باقی مانده و اثرات ناگوار رادیواکتیو زمان کمتری در کشورشان باقی خواهد ماند و خودشان هم زمان کمتری رنج و دردش را تحمل خواهند کرد! همینقدر منطقی و بشر دوستانه.

حالا هم که این خبر پایین در آمده که بزرگواری میفرمایید و میخوانید:

بازگرداندن میلیاردها ین پس از سونامی:

بگزارش خبرگزاری آلمان، مردم ژاپن، که در ماههای گذشته، بحران سیل ، سونامی و نشت مواد رادیواکتیو را پشت سر گذاشته‌اند، بیش از سه و نیم میلیارد ین ( بیش از ۴۵میلیون دلار) پول را که در مناطق سیل زده یافته اند به دولت بازگردانده اند.

همچنین  ۵۷۰۰ گاوصندوق پیدا شده پس از سیل که حاوی بیش از دو میلیارد ین بوده، به دولت داده شده است. سخنگوی پلیس ژاپن اعلام کرد مردم و داوطلبان همچنان کیف پولهای پیدا شده را تحویل میدهند و تا کنون ۹۶ درصد مبالغ پیدا شده، به صاحبانشان بازگردانده شده است.

زلزله و سونامی در ژاپن که در ماه مارس رخ داد، دستکم  ۲۰ هزار کشته وهزاران نفر بیخانمان برجا  گذاشت.

اونوقت فکرشو بکنید خدا ما رو ببره بهشت،
اینا رو ببره جهنم!
گاهي ايمان رو اونجايي كه انتظار داري نميبيني... بياين انسانيت رو ياد بگيريم....
 
http://banamapadar.blogfa.com/
نویسنده: fair-minded | موضوع: خط خطي هايم | شانزدهم فروردین 1393 |
عصر امروز ، نمي دانم دقيقا چه ساعاتي بود سه يا شايد هم چهار حس عجيبي زير پوستم دويد انگار چيزي از درون قلقلكم ميداد

 

عجيب بود خيلي عجيب يك حس شادي وصف ناشدني و تازه چيزي كه دلم ميخواهد فقط به همين يك بار خلاصه نشود چيزي كه مشتاق دوباره تجربه كردنش هستم

نميتوانستم جلو خنده ام را بگيرم جلو اينه به قيافه ام زل زدم بيش از حد خوشحال بودم اما براي چه؟؟؟ خودم هم نميدانستم تمام اتفاقات آن روز را مرور كردم نه با فرد جديدي ملاقات كردم و نه اتفاق خاصي افتاده بود امروز با كارهاي كسل كننده بانكي شروع شده بود، پس اين چه بود كه ميخواست وادارم كند تا بخندم؟ ساعت ها گذشت و من هر لحظه بيش تر از قبل خوشحال بودم

 نه و نيم شب بود، به كتاب هايم زل زده بودم و عينه ديوانه ها ميخنديدم نه قهقهه، بلکه لبخند... يك چيزي عينه جرقه از ذهنم گذشت كيف پولم را برداشتم، لباس به تن كردم و مادرم را وادار كردم با من بيرون بيايد به او گفتم كه چقدر خوشحالم و فقط به همين جمله بسنده كرد: خوب است دخترم... توی خیالاتم سیر میکردم و میگفتم آهان لابد قرار است بمیرم خوب شد به مادرم گفتم تا بداند من آدم خوبی بودم که قبل از مرگم اینطور لبخند بر لب داشتم یا حتما میگوید دخترم میدانست قرار است بمیرم این خیالات به نظر مزخرف را میکردم و بعد ریز ریز میخندیدم مادرم هرازگاهی با تعجب نگاهم میکرد.

حرفهاي هميشگي مادرم را از ذهن گذرانيدم سبك بازي در نياوردم فقط يك لبخند كوچك چون واقعا نميتوانستم جلويش را بگيرم و سرم را پايين انداختم تا اگر از دستم در رفت و نيشم تا بناگوش باز شد كسي فكر نكند عقل از سرم پريده

لوازم التحريري، يك دفترچه خريدم ، قشنگ بود شايد بچگانه بنظر ميرسيد اما جالب بود انگار ميخواستم يك هديه به خودم بدهم يا يك يادگاري كه بدانم چنين روزي را داشتم، هر چند كوچك اما تمام دارايي فعلي ام همين بود

نامش را گذاشتم happy day

....................................................................................................

+ خیلی سریع گرفتم و سریع هم درستش کردم این هم بی اندازه بچگانه است خوب هم در نیامده ولی بقول ناظم دوران راهنمایی ام همین کج و معوج ها خاطره میشوند.

نویسنده: fair-minded | موضوع: خط خطي هايم | یکم فروردین 1393 |
سلام

تقريبا يكي دو ساعتي ميشه از حرم برگشتم حسابي شلوغ بود و از همون اول صبح كه سوار ون شدم راديو حرف از ورود خامنه اي رو به مشهد ميزد و اينكه برنامه و سخنراني چه ساعتي شروع ميشه ، همه مسافرا ساكت و بي سر و صدا گوش ميدادن و هر از گاهي صداي راننده ميامد كه ميگفت ايستگاه كسي هست؟؟؟

من كه همراهم دختر عمويم بود بي توجه به او غرق در افكارم بودم نميدونم چرا يك لحظه با مرور همه خاطرات خوب و بدي كه داشتم گوشه چشمم تر شد شايد چون به قول خواهرم يكسال پيرتر شده ام شايد بخاطر كارهايي كه بايد ميشد و نشد شايد... و من نه پلك زدم و نه سر جنباندم تا مبادا روي صورتم قل بخورد و گذاشتم همانجا خشك شود....

كلي برنامه دارم براي امسال از يك ماه پيش شروع كردم به تكاندن خودم ... امروز ديدم كه خيلي ها لباس نو به تن نكرده بودند اما حتما خيلي هايشان مثل من تغيير كرده اند مثل اقاي م ر ،مثل طيبه ، مثل خيلي هاي ديگر

خاطرات كهنه رو دور ريخته م افكار بد رو  هم همينطور، و انهايي كه نياز بود را فراموش كردم و آنهايي كه لمس خاطراتشان آرامش دهنده است را غبارروبي كردم تا هميشه تازه بمانند مثل مادربزرگ مهرباني كه قرآن خواندن را به من اموخت، اخلاقم را كمي تغيير دادم و احترام بيشتر اهميت كمتر، احتمالا اينطوري موفق تر خواهم بود

من ديشب ساعت 20:27:07 دوباره مثل نوزده سال پيش در چنين لحظه اي متولد شدم امسال مثل سال گذشته نيست كه با حرف خودم رو گول بزنم حس خوبي دارم كه ميگه امسال يكي از بهترين سال هاي عمرت خواهد بود


+ بي شك به پيشنهاداتي هم كه شده بيشتر فكر خواهم كرد D: به همه اونهايي كه امسال نيمه گمشدشون رو پيدا كردن تبريك ميگم انشالله كه سال هاي سال كنار هم به خوبي زندگي كنند

+ inna بي اندازه آدمو با آهنگ India  خودش به وجد مياره تا بحال اينقدر دقت نكرده بودم:/ واسه همتون سال خوب و خوش و شادي رو آرزومندم و براي دوستم x_rey كه تازه وارد uni شده... خدا به دادمون برسه:)


نویسنده: fair-minded | موضوع: خط خطي هايم | شانزدهم اسفند 1392 |
گاهي دلم براي يك روياي مبهم و بي شك تلخ و شيرين زندگي ام تنگ مي شود

رويايي كه هيچگاه دوباره برايم تكرار نشد... رويا نه، شايد چيزي ميان خواب و بيداري يا... شايد هم توهم

قدم زدن با يك روح مهربان و آرام در اغوش طبيعتي بكر و دست نخورده و لمس بازواني كه امنيت مي بخشيد، نگاه هايي كه مسخم ميكرد ،آهنگ صدايي پيوسته و كلماتي كه شمرده شمرده ادا مي شد و استراحتگاهي خلوت و دنج جايي ميان زمين و آسمان لابلاي درختاني كه سر از آسمان گذرانيده بودند مكاني كه بوي نمش هنوز بيني ام را قلقلك ميدهد

و اما من هنوز منتظر دوباره تكرار شدنش هستم... خود روح بود كه گفت دوباره مي آييم، باهم، همينجا، اما انوقت بزرگتر شده ايم خيلي بزرگتر و من ميگويم كه لابد پير شدنمان را مي گفت

هنوز هم گاهي ميان خواب هايم سرك مي كشد ولي با يك تصوير مبهم و تيره و گاهي ترسناك و من براي ديدنش و يادآوري قولش تقلا مي كنم... اما او مي رود و من مي دانم كه مي خواهد با ديگري به آنجا برود ميدانم...

ارواح اطرافم در گوش هايم زمزمه مي كنند كه خواب را فراموش كنم، قرص هايي را به من مي خورانند، نوازشم ميكنند و گاهي دستاني گرم موهايم را شانه ميزند و صدايي لرزان مي خواهد كه دوباره به دنياي واقعي ام برگردم و در پي ش لعنت بر كسي... اما من مي دانم كه فقط... بايد... زودتر پير شوم

........................................................................................

+ دختر روي تخت با لباس بلند سفيدي نشسته  و دفتري را سياه مي كند و سياوش با صدايي ارام مي خواند :

...

مثل يك حقيقت رفته به باد

منو با خود ميبره مثل يك رويا توي خواب

...


نویسنده: fair-minded | موضوع: خط خطي هايم | هشتم اسفند 1392 |
انتظار، صندلي ، صداي زنگ گوشي

راه آهن، دويدن، ضربان قلب، نفس نفس، و ... دوباره همان لبخند همان نگاه مهربان

يك آغوش گرم، يك لبخند پر از غم، يك نگاه ملتمسانه و ... يك خداحافظي ساده

اينك چرخ هاي چمدان روي زمين ميغلتد

آخرين تصوير، يك مرد، چمدان، پاهاي بي رمق اما گام هاي سريع

آخرين لحظه، يك خاطره... انگار ميدانستند ديگر تكرار نخواهد شد... فقط براي هم خاطرات قشنگ باقي گذاشتند ياد عشقشان گرامي باد

تابستان 1392

نویسنده: fair-minded | موضوع: نوشته هايي با درج منبع (كپي پيست) | دهم دی 1392 |
به قضایای تازه خشونت علیه زنان در بغلان در طول دو سه روز گذشته، به ستاره که به ترکیه با دهان و بینی بریده شده رفت،به قربانیان خاموش خشونت علیه زن که کسی در مورد انها نمی داند و هر روز بی نام و صدا و هویت به ان میمیرند..

 
"ما دلشکسته ایم"
...
نوشته: لینا روزبه حیدری

یک لحظه صبر کن، که ما دلشکسته ایم
تصویر ما یکیست، ز هم دور جسته ایم

یک لحظه صبر کن که بپیچیم گرد حال
ما پیچکیم ز پیچش غم ها برسته ایم

این موج شور ز شدت رنج سرشک ماست
پشت زمان شکست ز بس خوار و خسته ایم

انقدر بی اثر شده این درد روزگار
کز شوق زخم به خنجر دوران چو دسته ایم

امید و آرزو و کمی مهر و دلخوشی
بردار از این بساط که از آنها گسسته ایم

لیکن به عرش پاک خدا غلغل منست
حیران ببین به صدر چو خوبان نشسته ایم

این حله و ستایش و گوهر ز رنج ماست
تو دل شکسته یی ولی ما دلشکسته ایم!
 

منبع: پيج لينا روزبه
نویسنده: fair-minded | موضوع: نوشته هايي با درج منبع (كپي پيست) | هفدهم آبان 1392 |

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌

پياده آمده‌ بودم‌، پياده خواهم رفت‌

طلسم غربتم امشب شكسته خواهدشد

و سفره‌ای كه تهی ‌بود، بسته خواهدشد

و در حوالی شبهای عيد، همسايه‌!

صدای گريه نخواهی شنيد، همسايه‌!

همان غريبه كه قلك نداشت‌، خواهد رفت‌

و كودكی كه عروسك نداشت‌، خواهد رفت‌ 

***

منم تمام افق را به رنج گرديده‌،

منم كه هر كه مرا ديده‌، در گذر ديده‌

منم كه نانی اگر داشتم‌، از آجر بود

و سفره‌ام ـ كه نبود ـ از گرسنگی پر بود

به هرچه آينه‌، تصويری از شكست من است‌

به سنگ‌ سنگ بناها، نشان دست من است‌

اگر به لطف و اگر قهر، می ‌شناسندم‌

تمام مردم اين شهر، می ‌شناسندم‌

من ايستادم‌، اگر پشت آسمان خم شد

نماز خواندم‌، اگر دهر ابن ‌ملجم شد

  ***

طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد

و سفره‌ام كه تهی بود، بسته خواهد شد

غروب در نفس گرم جاده خواهم ‌رفت‌

پياده آمده‌ بودم‌، پياده خواهم ‌رفت‌  

***

چگونه بازنگردم‌، كه سنگرم آنجاست‌

چگونه‌؟ آه‌، مزار برادرم آنجاست‌

چگونه باز نگردم كه مسجد و محراب‌

و تيغ‌، منتظر بوسه بر سرم آنجاست‌

اقامه بود و اذان بود آنچه اينجا بود

قيام ‌بستن و الله اكبرم آنجاست‌

شكسته ‌بالی ‌ام اينجا شكست طاقت نيست‌

كرانه‌ای كه در آن خوب می ‌پرم‌، آنجاست‌

مگير خرده كه يك پا و يك عصا دارم‌

مگير خرده‌، كه آن پای ديگرم آنجاست‌

*** 

شكسته می ‌گذرم امشب از كنار شما

و شرمسارم از الطاف بی ‌شمار شما

من از سكوت شب سردتان خبر دارم‌

شهيد داده‌ام‌، از دردتان خبر دارم‌

تو هم به ‌سان من از يك ستاره سر ديدی

پدر نديدی و خاكستر پدر ديدی

تويی كه كوچهء غربت سپرده‌ای با من‌

و نعش سوخته بر شانه برده‌ای با من‌

تو زخم ديدی اگر تازيانه من خوردم‌

تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم‌

*** 

اگرچه مزرع ما دانه‌های جو هم داشت‌

و چند بتهء مستوجب درو هم داشت‌

اگرچه تلخ شد آرامش هميشهء تان‌

اگرچه كودك من سنگ زد به شيشهء تان‌

اگرچه متهم جرم مستند بودم‌

اگرچه لايق سنگينی لحد بودم‌

دم سفر مپسنديد نااميد مرا

ولو دروغ‌، عزيزان‌! بحل كنيد مرا

تمام آنچه ندارم‌، نهاده خواهم ‌رفت‌

پياده آمده‌ بودم‌، پياده خواهم ‌رفت‌

به اين امام قسم‌، چيز ديگری نبرم‌

به‌جز غبار حرم‌، چيز ديگری نبرم‌

خدا زياد كند اجر دين و دنياتان‌

و مستجاب شود باقی دعاهاتان‌

هميشه قلك فرزندهايتان پر باد

و نان دشمنتان ـ هر كه هست ـ آجر باد

 

.............................................................................

بهار ميگويد:

هر شعری که شما را تکان ندهد، به آن گوش ندهید. هر شعری که شما را نخنداند و یا به گریه نیندازد، آن را دور بیندازید. هر نظمی که به شما یک یا چند چیز خوب تقدیم ننماید، بدان اعتماد ننمائید. تا شما را یک هیجان وحشی حرکت ندهد، بیهوده شعر نگوئید....

شعر تكانم داد، نه جسمم را بلكه روحم را ... دلم لرزيد وقتي زمزمه كردم "به سنگ سنگ اين بناها نشان دست من است"

آخرین مطالب پست شده
√ روپوش سفید
√ کودک و لاشخور
√ باران
√ به بهشت ميروم؟؟؟
√ ^_^ happy day
√ تغييرات
√ روان پريش
√ راه اهن
√ ما دلشکسته ایم...
√ بازگشت - محمد كاظم كاظمي
√ no subject
√ صدای بی صدایی
√ شرط معدل 14 برای پشت کنکوری ها تقلیل یافت
√ جادوی صدای کودک افغان پر از احساس
√ afghan women
√ هوایت به سرم زده باز
√ مترسك
√ اختراعي ديگر از دانشجوي افغاني
√ اعتماد يا چيز ديگر.....
√ بهار خوش آمدي
طــــراحــــی قــــالــــب .: BOLD :.