X
تبلیغات
تكه پاره هاي افكارم...

تكه پاره هاي افكارم...

I am ready to replace the periodic pat! But I have a true friend like Matt

افكارم مشوش است، خاطرات پِشِ خانَه ي ابراهيم را بَه ياد مِ‌ آورم، روزي كه باران مِ باريد و من باز از صَداي ضربَه هايش به وجد آمَدَه بودم،‌بيرون دويدم، حياط خانَه بوي خاك نم گرفته مِ‌داد

زير سايَبان، ‌پِشِ‌ در اِستادم... دست دراز كردم تا خيسي اش كف دست هاي خشك و هموار شدَه ام را لمس و تازَه كند

تو بودي، حياط و بايسكِلي كه هميشه همراهي ات مِ كرد، باران صورتت را، موهايت را... نوازش مِ داد و مَه با شادي شور انگيزي گفتم: مِگن آروزو هايت زِري باران زود موستجاب مِشَه اما بَه ياد نمِ‌ آورم آروزويي كه زِري لب زمزمه مِ كردم و تو غرق در سكوت نظاره گر بودي... يا شايد فقط چشمانت به من بود و افكارت پَيِ‌ يك آروزو...

و بعد ها روزي كه مِ رفتم خوب بَه ياد دارم كه گفتي: تو را... زِري باران خواستَه بودم،‌مِ‌خواهم كه تو زود از آنِ من شوي ... و من در برابر صادقانَه سخن گفتنت هِچ حرفي نداشتم جز سكوت و گشتن پاسخ هايي براي سوال هاي آزار دهندَه ي ذهنم

اكنون سال ها مِ گذرد بزرگ شودَه ايم تو از پايان نامَه ات دفاع مِ كني و من درگيرِ پوهنتون هستم اما ميشنوم كه هنوز... بَه معجِزَه ي باران، امّيد داري!

 

 


برچسب‌ها: باران, دعا, اميد, ‌هــــــــرات
نوشته شده در تاريخ بیست و چهارم فروردین 1393 توسط fereshte
درفرهنگ ژاپني مفهمومي بنام "گناه" وجود نداره
 
 
می گویند در فرهنگ ژاپنی مفهوم گناه وجود ندارد. اصلا" مردم با این مفهوم هیچ آشنایی ندارند تنها مفهوم بازدارنده در اونجا،" شرمندگی " است .
 
واسه همینه که  اگر کسی درست کارش  رو انجام نده ، پیش مردم  شرمنده میشه، حتی ممکنه که برای این شرمندگی  نیز دست به خودکشی بزنه، چون دیگه چیزی برای از دست دادن نداره...
" شرمندگی" مفهوم زمینی و "گناه" مفهوم آسمانی است.

" شرمندگی" بین شخص و اطرافیانش اتفاق میفته، اطرافیانی که شخص همیشه اونها رو میبینه، ولی "گناه " بین شخص و خدا هست .... و نتیجه این 2 باور رو ببینید!
 

بی‌دینان ژاپنی ، آزاده !
بعد از آنکه خواندیم که در واقعه سونامی و زلزله اخیر ژاپن چطور وقتی برق شهرهای اطراف قطع شد مردم داخل سوپر مارکتها و فروشگاههای بزرگ به آرامی و در تاریکی همه چیزهایی را که در سبد خریدشان قرار داده بودند سرجایشان برگرداندند و به آرامی از فروشگاهها خارج شدند.

چیزی نگذشت که تمیزی و نظم کمپ های مردم سیل زده که توی ورزشگاههای شهر بنا شده بود توجه همه را جلب کرد ، بعد دیدیم که مسئولان شهر جلوی مردم سر خم  میکنند و معذرت میخواهند بخاطر اینکه سونامی شده و ما نتوانستیم بهتر ازاین از شما مراقبت کنیم.

چیزی نگذشت که عکس مدارس صحرایی شهر فوکوشیما منتشر شد ! با نهایت شرمندگی سالن ورزشی رو پارتیشن زده بودند و بصورت کلاسهای مجزا با حداکثر۱۵  دانش آموز در آورده بودند . نکته اش هم اینکه همه کلاسها یک ال سی دی۳۲  اینچی داشت.
وزیر آموش و پرورش  هم توی رسانه ها ضمن کلی عذرخواهی قول داد که بزودی حداقل امکانات را برای دانش آموزان مهیا خواهد کرد.

یعنی این چیزها را تازه زیر حداقل میدانند! محاسبه کنید حداکثر را.

چند روز قبل هم مطلع شدیم که پیرمردهای ژاپنی ، " سپاه مهندسین پیر"  تشکیل داده اند و داوطلب اینکه بروند فوکوشیما و در مهار نیروگاه کمک کنند تا جوانترها در معرض تشعشعات نیروگاه و مرگ قرار نگیرند!
چرا؟
چون نسبت به جوانها کمتر از عمرشان باقی مانده و اثرات ناگوار رادیواکتیو زمان کمتری در کشورشان باقی خواهد ماند و خودشان هم زمان کمتری رنج و دردش را تحمل خواهند کرد! همینقدر منطقی و بشر دوستانه.

حالا هم که این خبر پایین در آمده که بزرگواری میفرمایید و میخوانید:

بازگرداندن میلیاردها ین پس از سونامی:

بگزارش خبرگزاری آلمان، مردم ژاپن، که در ماههای گذشته، بحران سیل ، سونامی و نشت مواد رادیواکتیو را پشت سر گذاشته‌اند، بیش از سه و نیم میلیارد ین ( بیش از ۴۵میلیون دلار) پول را که در مناطق سیل زده یافته اند به دولت بازگردانده اند.

همچنین  ۵۷۰۰ گاوصندوق پیدا شده پس از سیل که حاوی بیش از دو میلیارد ین بوده، به دولت داده شده است. سخنگوی پلیس ژاپن اعلام کرد مردم و داوطلبان همچنان کیف پولهای پیدا شده را تحویل میدهند و تا کنون ۹۶ درصد مبالغ پیدا شده، به صاحبانشان بازگردانده شده است.

زلزله و سونامی در ژاپن که در ماه مارس رخ داد، دستکم  ۲۰ هزار کشته وهزاران نفر بیخانمان برجا  گذاشت.

اونوقت فکرشو بکنید خدا ما رو ببره بهشت،
اینا رو ببره جهنم!
گاهي ايمان رو اونجايي كه انتظار داري نميبيني... بياين انسانيت رو ياد بگيريم....
 
http://banamapadar.blogfa.com/
نوشته شده در تاريخ بیست و یکم فروردین 1393 توسط fereshte
واااااااااااي چقد خوش گذشت

تازه از سر برج برگشتم با بچه هاي هنر رفته بوديم و گروه نوا (گروه نوازندگي افغاني) هم بودن

استاد جعفري و خانم دكتر نظري و استاد خودم اقاي صادقي خلاصه كلا همه هنرمندا فقط من اضافه بر سازمان بودم يعني همون مهمان ويژه اردو... سختترين مرحله ش گذشتن از رودخونه بود كه بنده دمپايي نبرده بودم

برنامه صبحانه خوردن گذشت اقاي نوري شروع كردن به نواختن رباب واااي چه صداي قشنگي داشت يه عشوه ي خاصي تو صداي اين ساز بود كنار درخت نشسته بودن و مينواختن.

رفتيم بالاي كوه چيزي نمونده بود باد ببرتمون چه حس خوبي داشت بالا رفتن از كوه، هواي تازه، كوهاي سنگي و يه طبيعت قشنگ و عالي، ما دخترا درگير جمع كردن شال و روسري كه باد نبره استاد صادقيم كه گرم عكس گرفتن كه مبادا سوژه هاي قشنگ رو از دست بده

بعدش اومديم پايين كلي حرف زديم و خورديم و بعدشم بساط ناهار كه همه از غذاي همديگه فيض برديم اقاي رضايي و اقاي صادقيم روبروي بنده اينقدم اين اقاي رضايي شوخن كه ادم نميتونه غذا بخوره از بس خندش ميگيره

خلاصه ناهارم با قابلي و ماكاروني و كتلت و كوكو و ... گذشت و رسيد به مرحله پانتوميم گروه خانوما و اقايون

سر لج و لج بازي يه ضرب المثلايي انتخاب ميكردن كه نميشد اجراش كرد نوبت من اقاي صادقي اروم بهم ميگه: ترك عادت موجب مرض است

من :  :|  حالا موندم اينو چجوري اجرا كنم به هزار بدبختي گذشت يه بنده خدايي حدس زد خلاص شدم بعدشم چايي و در كنارش اقاي فهيمي اهنگ جواني رو خوندن و اقاي نوري ساز زدن خود اقاي فهيمي هم هارموني

مسيح پسر اقاي جعفري هم از استعدادش ما رو بي نصيب نذاشت چقد شيرين و بانمكه اين بچه، حتما اونم مثل پدر و مادرش ادم موفقي ميشه جالبي اينه اونم مثل والدينش به موسيقي علاقه منده

اينم گذشت و سر اخر بعد يه عالمه پياده روي برگشتيم خسته كوفته

روز خوبي بود حيف كه زود تموم شد


برچسب‌ها: اردو, تفريح با بچه هاي هنر, استاد جعفري
نوشته شده در تاريخ نهم فروردین 1393 توسط fereshte
سلام

تقريبا يكي دو ساعتي ميشه از حرم برگشتم حسابي شلوغ بود و از همون اول صبح كه سوار ون شدم راديو حرف از ورود خامنه اي رو به مشهد ميزد و اينكه برنامه و سخنراني چه ساعتي شروع ميشه ، همه مسافرا ساكت و بي سر و صدا گوش ميدادن و هر از گاهي صداي راننده ميامد كه ميگفت ايستگاه كسي هست؟؟؟

من كه همراهم دختر عمويم بود بي توجه به او غرق در افكارم بودم نميدونم چرا يك لحظه با مرور همه خاطرات خوب و بدي كه داشتم گوشه چشمم تر شد شايد چون به قول خواهرم يكسال پيرتر شده ام شايد بخاطر كارهايي كه بايد ميشد و نشد شايد... و من نه پلك زدم و نه سر جنباندم تا مبادا روي صورتم قل بخورد و گذاشتم همانجا خشك شود....

كلي برنامه دارم براي امسال از يك ماه پيش شروع كردم به تكاندن خودم ... امروز ديدم كه خيلي ها لباس نو به تن نكرده بودند اما حتما خيلي هايشان مثل من تغيير كرده اند مثل اقاي م ر ،مثل طيبه ، مثل خيلي هاي ديگر

خاطرات كهنه رو دور ريخته م افكار بد رو  هم همينطور، و انهايي كه نياز بود را فراموش كردم و آنهايي كه لمس خاطراتشان آرامش دهنده است را غبارروبي كردم تا هميشه تازه بمانند مثل مادربزرگ مهرباني كه قرآن خواندن را به من اموخت، اخلاقم را كمي تغيير دادم و احترام بيشتر اهميت كمتر، احتمالا اينطوري موفق تر خواهم بود

من ديشب ساعت 20:27:07 دوباره مثل نوزده سال پيش در چنين لحظه اي متولد شدم امسال مثل سال گذشته نيست كه با حرف خودم رو گول بزنم حس خوبي دارم كه ميگه امسال يكي از بهترين سال هاي عمرت خواهد بود


+ بي شك به پيشنهاداتي هم كه شده بيشتر فكر خواهم كرد D: به همه اونهايي كه امسال نيمه گمشدشون رو پيدا كردن تبريك ميگم انشالله كه سال هاي سال كنار هم به خوبي زندگي كنند

+ inna بي اندازه آدمو با آهنگ India  خودش به وجد مياره تا بحال اينقدر دقت نكرده بودم:/ واسه همتون سال خوب و خوش و شادي رو آرزومندم و براي دوستم x_rey كه تازه وارد uni شده... خدا به دادمون برسه:)


نوشته شده در تاريخ یکم فروردین 1393 توسط fereshte
گاهي دلم براي يك روياي مبهم و بي شك تلخ و شيرين زندگي ام تنگ مي شود

رويايي كه هيچگاه دوباره برايم تكرار نشد... رويا نه، شايد چيزي ميان خواب و بيداري يا... شايد هم توهم

قدم زدن با يك روح مهربان و آرام در اغوش طبيعتي بكر و دست نخورده و لمس بازواني كه امنيت مي بخشيد، نگاه هايي كه مسخم ميكرد ،آهنگ صدايي پيوسته و كلماتي كه شمرده شمرده ادا مي شد و استراحتگاهي خلوت و دنج جايي ميان زمين و آسمان لابلاي درختاني كه سر از آسمان گذرانيده بودند مكاني كه بوي نمش هنوز بيني ام را قلقلك ميدهد

و اما من هنوز منتظر دوباره تكرار شدنش هستم... خود روح بود كه گفت دوباره مي آييم، باهم، همينجا، اما انوقت بزرگتر شده ايم خيلي بزرگتر و من ميگويم كه لابد پير شدنمان را مي گفت

هنوز هم گاهي ميان خواب هايم سرك مي كشد ولي با يك تصوير مبهم و تيره و گاهي ترسناك و من براي ديدنش و يادآوري قولش تقلا مي كنم... اما او مي رود و من مي دانم كه مي خواهد با ديگري به آنجا برود ميدانم...

ارواح اطرافم در گوش هايم زمزمه مي كنند كه خواب را فراموش كنم، قرص هايي را به من مي خورانند، نوازشم ميكنند و گاهي دستاني گرم موهايم را شانه ميزند و صدايي لرزان مي خواهد كه دوباره به دنياي واقعي ام برگردم و در پي ش لعنت بر كسي... اما من مي دانم كه فقط... بايد... زودتر پير شوم

........................................................................................

+ دختر روي تخت با لباس بلند سفيدي نشسته  و دفتري را سياه مي كند و سياوش با صدايي ارام مي خواند :

...

مثل يك حقيقت رفته به باد

منو با خود ميبره مثل يك رويا توي خواب

...


نوشته شده در تاريخ شانزدهم اسفند 1392 توسط fereshte
انتظار، صندلي ، صداي زنگ گوشي

راه آهن، دويدن، ضربان قلب، نفس نفس، و ... دوباره همان لبخند همان نگاه مهربان

يك آغوش گرم، يك لبخند پر از غم، يك نگاه ملتمسانه و ... يك خداحافظي ساده

اينك چرخ هاي چمدان روي زمين ميغلتد

آخرين تصوير، يك مرد، چمدان، پاهاي بي رمق اما گام هاي سريع

آخرين لحظه، يك خاطره... انگار ميدانستند ديگر تكرار نخواهد شد... فقط براي هم خاطرات قشنگ باقي گذاشتند ياد عشقشان گرامي باد

تابستان 1392

نوشته شده در تاريخ هشتم اسفند 1392 توسط fereshte

خدا يا خرما؟؟؟؟

بوي شهادت مي آيد يا شايد بوي مرگ هاي خودخواسته ؟ نميدانم... تفاوتش در روح عملي است كه انتهايش يا به خدا ختم ميشود و يا شايد به خرما....

روز هايي ست كه  زياد ميشنوم كه هموطنانمان به سوريه مي روند و كشته ميشوند، بي هيچ آمادگي جسمي و حتي روحي قدم در مسيري مي گذارند كه معامله با زندگيشان است... سخت و دشوار بنظر ميرسد حداقل براي من يكي...

در كنار همه اينها با اينكه اقوام و دوستان وا‍ژه شهيد را بر كارتِ پشت مشكيِ اشنايي حك ميكنند اما انگار قبولش ندارند و پچ پچ هايشان گاه و بيگاه به گوش ميرسد... فقط به خاطره پوله، اينا شهيد حساب نميشن... هه هه شهيد...صحبت هايي كه دل داغداران را بيشتر به آتش ميكشد ، چه كسي ميداند قبل از رفتنش چقدر با خود كلنجار رفته بود، چقدر ترك يگانه دخترش تنها كسي كه برايش مانده بود سخت بود، چه كسي ميداند مداح خوش صداي اهل بيت جواني اش ، خانواده اش و ثواب بي اندازه اي كه هر سال محرم ها حنجره اش بر بازويش حك ميكرد ارزشش خيلي بيشتر از پول برايش بود، چه كسي درك ميكند بعد از خواندن سال ها درس و كتاب و دانشگاه حالا كه ديگر بايد ازدواج ميكرد اين دوراهي برايش آسان نمي نمود...

كداميك از ما از ته دل و از اعماق وجودمان لحظاتي را كه همه اين افراد بين مرگ و زندگيشان يكي را انتخاب ميكردند درك ميكنيم، كداممان فكر كرديم كه هيچ كسي به خاطر پولي كه شايد هيچوقت نبيندش كوله بار سفرش را به ابديت نميبندد... عاقلانه است از دست دادن اين دنيا و فروختن آن دنيا؟؟؟

حتي اگر هم اينگونه بود حتي اگر تمامي اين حرف ها هم درست بود، كاش ما ذره اي از جرئت آنها را داشتيم، كاش ما هم زندگيمان را وقف لحظه اي شاد زيستن عزيزانمان ميكرديم ... هيچ كس نميداند آنهايي كه پر كشيدند قبل از كوچشان به چه كسي يا چه چيزي فكر ميكردند هر چه بوده بي شك دليل خوب و قانع كننده اي بوده است، حتي نه اگر براي من و امثال من لا اقل براي خودشان

روحشان شاد و يادشان گرامي باد





برچسب‌ها: شهید افغانی, سوریه, خدا یا خرما, کشتگان افغانی در سوریه
نوشته شده در تاريخ هشتم بهمن 1392 توسط fereshte
به قضایای تازه خشونت علیه زنان در بغلان در طول دو سه روز گذشته، به ستاره که به ترکیه با دهان و بینی بریده شده رفت،به قربانیان خاموش خشونت علیه زن که کسی در مورد انها نمی داند و هر روز بی نام و صدا و هویت به ان میمیرند..

 
"ما دلشکسته ایم"
...
نوشته: لینا روزبه حیدری

یک لحظه صبر کن، که ما دلشکسته ایم
تصویر ما یکیست، ز هم دور جسته ایم

یک لحظه صبر کن که بپیچیم گرد حال
ما پیچکیم ز پیچش غم ها برسته ایم

این موج شور ز شدت رنج سرشک ماست
پشت زمان شکست ز بس خوار و خسته ایم

انقدر بی اثر شده این درد روزگار
کز شوق زخم به خنجر دوران چو دسته ایم

امید و آرزو و کمی مهر و دلخوشی
بردار از این بساط که از آنها گسسته ایم

لیکن به عرش پاک خدا غلغل منست
حیران ببین به صدر چو خوبان نشسته ایم

این حله و ستایش و گوهر ز رنج ماست
تو دل شکسته یی ولی ما دلشکسته ایم!
 

منبع: پيج لينا روزبه
نوشته شده در تاريخ دهم دی 1392 توسط fereshte

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌

پياده آمده‌ بودم‌، پياده خواهم رفت‌

طلسم غربتم امشب شكسته خواهدشد

و سفره‌ای كه تهی ‌بود، بسته خواهدشد

و در حوالی شبهای عيد، همسايه‌!

صدای گريه نخواهی شنيد، همسايه‌!

همان غريبه كه قلك نداشت‌، خواهد رفت‌

و كودكی كه عروسك نداشت‌، خواهد رفت‌ 

***

منم تمام افق را به رنج گرديده‌،

منم كه هر كه مرا ديده‌، در گذر ديده‌

منم كه نانی اگر داشتم‌، از آجر بود

و سفره‌ام ـ كه نبود ـ از گرسنگی پر بود

به هرچه آينه‌، تصويری از شكست من است‌

به سنگ‌ سنگ بناها، نشان دست من است‌

اگر به لطف و اگر قهر، می ‌شناسندم‌

تمام مردم اين شهر، می ‌شناسندم‌

من ايستادم‌، اگر پشت آسمان خم شد

نماز خواندم‌، اگر دهر ابن ‌ملجم شد

  ***

طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد

و سفره‌ام كه تهی بود، بسته خواهد شد

غروب در نفس گرم جاده خواهم ‌رفت‌

پياده آمده‌ بودم‌، پياده خواهم ‌رفت‌  

***

چگونه بازنگردم‌، كه سنگرم آنجاست‌

چگونه‌؟ آه‌، مزار برادرم آنجاست‌

چگونه باز نگردم كه مسجد و محراب‌

و تيغ‌، منتظر بوسه بر سرم آنجاست‌

اقامه بود و اذان بود آنچه اينجا بود

قيام ‌بستن و الله اكبرم آنجاست‌

شكسته ‌بالی ‌ام اينجا شكست طاقت نيست‌

كرانه‌ای كه در آن خوب می ‌پرم‌، آنجاست‌

مگير خرده كه يك پا و يك عصا دارم‌

مگير خرده‌، كه آن پای ديگرم آنجاست‌

*** 

شكسته می ‌گذرم امشب از كنار شما

و شرمسارم از الطاف بی ‌شمار شما

من از سكوت شب سردتان خبر دارم‌

شهيد داده‌ام‌، از دردتان خبر دارم‌

تو هم به ‌سان من از يك ستاره سر ديدی

پدر نديدی و خاكستر پدر ديدی

تويی كه كوچهء غربت سپرده‌ای با من‌

و نعش سوخته بر شانه برده‌ای با من‌

تو زخم ديدی اگر تازيانه من خوردم‌

تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم‌

*** 

اگرچه مزرع ما دانه‌های جو هم داشت‌

و چند بتهء مستوجب درو هم داشت‌

اگرچه تلخ شد آرامش هميشهء تان‌

اگرچه كودك من سنگ زد به شيشهء تان‌

اگرچه متهم جرم مستند بودم‌

اگرچه لايق سنگينی لحد بودم‌

دم سفر مپسنديد نااميد مرا

ولو دروغ‌، عزيزان‌! بحل كنيد مرا

تمام آنچه ندارم‌، نهاده خواهم ‌رفت‌

پياده آمده‌ بودم‌، پياده خواهم ‌رفت‌

به اين امام قسم‌، چيز ديگری نبرم‌

به‌جز غبار حرم‌، چيز ديگری نبرم‌

خدا زياد كند اجر دين و دنياتان‌

و مستجاب شود باقی دعاهاتان‌

هميشه قلك فرزندهايتان پر باد

و نان دشمنتان ـ هر كه هست ـ آجر باد

 

.............................................................................

بهار ميگويد:

هر شعری که شما را تکان ندهد، به آن گوش ندهید. هر شعری که شما را نخنداند و یا به گریه نیندازد، آن را دور بیندازید. هر نظمی که به شما یک یا چند چیز خوب تقدیم ننماید، بدان اعتماد ننمائید. تا شما را یک هیجان وحشی حرکت ندهد، بیهوده شعر نگوئید....

شعر تكانم داد، نه جسمم را بلكه روحم را ... دلم لرزيد وقتي زمزمه كردم "به سنگ سنگ اين بناها نشان دست من است"


برچسب‌ها: محمدكاظم كاظمي, شعر بازگشت, مشهد نسخه نهايي, سنگ سنگ اين بناها
نوشته شده در تاريخ هفدهم آبان 1392 توسط fereshte
بعد از خلأ ايجاد شده و سكوتي طولاني ما دوباره برگشتيم به نظرم بيماري جديدي رو بايد به ليست بيماريها اضافه كرد ... افسردگي وبلاگ نويسي...علائم خاصي ندارد و دردي احساس نميشود معمولا مغز رو از كار مياندازد و هيچ چيزي براي نوشتن به ذهن نويسنده وبلاگ نميرسد، ويروس روي حوصله فرد هم بي تاثير نبوده و توانايي جواب دادن به كامنت ها، سر زدن به دوستان و به طور كلي باز كردن بخش مديريت رو از انسان سلب ميكند و در بعضي موارد وخيم حتي ياراي connect شدن هم موجود نيست.

من هم متاسفانه مانند اكثريون به اين بيماري مبتلا گشته و در حال حاضر دوران نقاهت را ميگذرونم (وخيم) بعد از صحبت در مورد حال و احوال اينجانب ميخوام خرده صحبتي داشته باشم در رابطه با پست قبلي:

بدون مقدمه چيني، اينكه برادران گرامي ايراني چنين كاري رو كردند كه درش شكي نيست تو اين كه اين قضيه تقصير همه ايراني ها نيست و آموزش و پرورش ربطي به ديگر افراد ملت شريف ايران نداره هم بر منكرش لعنت ...

ولي خدايي نميدونم اين فرد كه احتمالا نيمه گمشده اش در حال حاضر هويتش هست آيا من و ديگر دوستان رو ببخشيد ببخشيد خر تصور نموده؟؟؟ خيلي جالب بود من هنوز كامنت رو تاييد نكردم ميديدم يه كامنت ديگه با مليتي متفاوت بر ضد كامنت تاييد نشده برخاست و اين امر موجب ميشد هر روز بيش از پيش اين فكر به ذهن خطور كند كه : اي بابا مردم همه غيب گو شدن ما خبر نداريم... البته ارزش بحث نداره چون بخش نظرات هم بسته شد و خيال همگي علي الخصوص شخص شخيصه بي هويت راحت... انگشتان مباركتون رو لطفا براي وبلاگ من به درد نياريد جناب و بي زحمت اگه بهتون بر نميخوره از اسامي دوستان هم استفاده نكنيد، صدفيصد كه تو يكي نميتوني دو تا ملتو با كامنت هاي مزخرف منهدم كني. ولي جدي جدي خوددرگيري هم بد درديه حتما به يك روان پزشك خوب مراجعه كن.

به هر حال به قول دوستان no problem، هر چند كه ميگن پشت همه اين اشكال نداره ها يه دنيا حرف ناگفتنيه ولي خب نه حوصلش هست و نه... به هر حال ما لطف كرده و اين كارها رو پاي جوونيتون ميذاريم.

انشالله خداوند تبارك و تعالي راه راست را به سمت شما كج كند.

...........................................................

عكس بي ربطه just i like it

نوشته شده در تاريخ هفتم آبان 1392 توسط fereshte
  • شافعی
  • علی شش
  •